آدما رو باید تو کار گروهی شناخت.
چهلسالهی سرخوش؛ و غمگین.
بیستسالهی سرخوش؛
چهلسالهی جا افتاده. و خرسند.
این انسانیت رو هم نمیفهمم دقیق. انسان ملغمهای از خیر و شر عه. یعنی چی انسان باشیم؟!
متاسفانه از اون سبکبالیِ الان که سرمو میذارم روی بالش، فردا بلند شدن یا نشدن برام فرقی نکنه، بسیار دورم.
پوستکلفت شدم. بسیار سخت، بسیار پوستکلفت، بسیار حسنکننده، بسیار دستنیافتنی. خودم هم برای پیدا کردن خودم، باید چندین لایه رو کنار بزنم تا ببینم اصلا چیزی هست؟ چیزی مونده؟ چیزی باقی گذاشتم؟..
غمم میگیره عزیزم. غمم میگیره که نمیتونم صادقانه و از تهِ دل باهات همدردی کنم. ببخش که به اندازه شش سال پیش، در رو به رو شدن با آوار غم و سبک کردنش، خبره نیستم...
تختی که یه روز میزبان مرگ بود، امروز میزبان یه زندگیِ تازه ست.
غمگینم میکنه؟ نه. زندگی جریان داره، من جریان دارم..
زندگی آدمیزاد سراسر تراژدیه، درآمیخته با کیمیای فراموشی.
کلمهها سرگردونن. حسها عمق عجیب و غریب پیدا نمیکنن. جلو رفتن هدفه. دارم حل میشم تو زندگی.
من یه تنه جنگیدم. تن به تن. بدون هیچ اعطای نشان افتخاری. خب چون افتخاری هم نداشت. بدون هیچ تمجید و تحسینی. خب چون جای تحسین هم نداشت!
فقط، چارهای جز جنگ نبود.